ای صمیمی ترین یار !

آن گاه که فروغ رویت از پنجره نگاهمان بردمید،سراچه دلمان لبریز از شادمانی گشت ،

در آن روز که به استقبالت آمدیم و از آسمان ها جستجویت کردیم و یافتیم،

نهال هلالت را در افق دلمان کاشتیم وهرروز با اشک دیده و سوز دل پروراندیم و ماهتاب حضورت فراخنای جان و جهانمان رابرافروخت .

 باذره ذره وجودمان شهد انست را نوشیدیم و با حضورت خو کردیم و کنون که بر ما ، پشت کرده و دور می شوی ،

 داغ جدایی و شور هراس ، آهوی دلمان را به تب و تاب افکنده است.

ای که زنگار از آینه ی دلمان ستردی!

ای که عصای اعجازت از سنگ دل هامان چشمه های گریه جاری ساخت و پولاد قلبمان به گرمای حضورت نرم و روان گشت !

 

چه زود زمین و آسمان ، پلک ها از پس هم نهادند و طراوت حضورت را از افق دلمان غروب می کند و ما را در سوگ و سوز و حسرت جدایی می نشاند.

و اکنون ...

اکنون که نگاه اشک بار ما در امتداد جدایی تو جاری است، نزدیک است که در آستانه رفتنت، جان از وجودمان بیرون شود!