اهوي مهر گريخت !تارپيوندگسست.به كه بايد دل بست؟
اشکم ولی به پای عزيزان چکيده ام
خارم ،ولی به سايه ي گل آرميده ام
با ياد رنگ و بوی تو ای نوبهار عشق
همچون بنفشه سر در گريبان کشيده ام
چون خاک،در هوای توا ز پا فتاده ام
چون اشک در قفای تو با سر ديده ام
من جلوه ی شباب نديدم به عمر خويش
از ديگران حديث جوانی شنيده ام
از جام عافيت،می ناب نخورده ام
وز شاخ آرزو ،گل عيشی نچيده ام
موی سپيد را فلکم رايگان نداد
اين رشته را به نقد جوانی خريده ام
ای سرو پای بسته به آزادگی مناز
آزاده من ،که از همه عالم بريده ام
گر می گريزم از نظر مردمان رهی
عيبم مکن که آهوی مردم نديده ام.

ياری که داد بر باد، آرام و طاقتم را
ای وای اگر نداند ، قدر محبتم را
ای که پس از هلاک من،پای نهی به خاک من
از دل خـاک بـشنوی نـاله ی دردناک من
خيال روی تو را می برم به خانه ی خويش
چو بلبلی که برد گل، به آشيانه ی خويش
گر به کار عشق پردازد رهی عيبش مکن
زانـکه غيـر عاشقی کاری نمـی آيد از او
ديشب به تو افسانه ی دل گفتم و رفتم
وز خوی تو،چون موی تو، آشفتم و رفتم .

خدايا: