سرفتنه دارد دگر روزگار

  من ومستی و فتنه چشم یار

چه بندی دلم در سه پنجی سرای

که چون بگذری باز ماند بجای

 دران بستن دل زدیوانگیست

بدواشنایی زبیگانگی است

دردها

درد فردوسی درد شکستن درفش کاویانی و تخت و تاج کیانی

 

و بر باد رفتن تخمه های ساسانی است و من درد دیگری دارم

 

درد روحی در کالبدی زندانی است

 

درد انسانی که عالم برایش کم است

 

و با این همه از لحظه ای آنچنان که بخواهد ، از

 

گفتگویی با آنکه می خواهد از گفتن آنچه می خواهد

 

محرومش کردند ، آزادی می خواست و ندادند

 

عدالت می خواست و ندادند

 

می خواست مردم را بفهماند ، نگذاشتند

 

می خواست لکه های فقر و پستی و ذلت و جهل

 

را از چهره ملتش بزداید ، نشد

 

می خواست کاروان بی پناه و بی سرپرستی را

 

راه برد ، خانه نشینش کردند

 

می خواست عمر را همه در ارادت استادش بگذارند

 

مرگ جدائی افکند

 

مي خواست کسي را دوست بدارد

 

امانش را از دستش گرفتند

 

مي خواست در دنياي بلند انديشه ها يش پرواز کند

 

و با نبوغهاي بزرگ هم آواز شود

 

آنها با چند اسب بارکش به گاريش بستند

 

مي خواست از انديشه هايش بگويد نمي فهمند

 

از عقيده هايش بگويد نمي گذارند ،

 

مي خواست آفريدگار آزادي شود اسير زنجيرش کردند

 

هر چه مي خواست نشد

 

و هر چه نمي خواست شد

 

"گفتگوهاي تنهايي " دکتر علي شريعتي